مرز ناتوانی
چه شد ایام مستی ها و دور شادمانی ها
به ناکامی کشید آخر، زمان کامرانی ها
ز نادانی نشد پیدا، رهی تا مرز دانایی
رسید آخر توانایی، به مرز نا توانایی ها
چو مستی کز هیاهوی و فغان افتد ز پا آخر
پس زانوی غم بنشاند مارا سرگرانی ها
غریب شهر خویشم، کس زبانم را نمی داند
گریبان میدرم از درد این بی همزبانی ها

دیشب باز خوابتو دیدم
نمیدونم چرا هر وقت میای تو خواب من گریه میکنی
ایشالا خیره مواظب خودت باش
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۹ ساعت 23:51 توسط حامد
|
این بلاگو باز کردم تا حرفایی رو که نمیزاری بهت بزنم و اینجا بنویسم.