چه خواهی گفت....
چه خواهی گفت روز حشر در پیش خدای من
جـــواب نالــه ها و گـریـه های، هــایــهـای من
امید و آرزویم برده ای با خود کـــه در دنیــا
نماند آرزوی زنــــــده بـــودن از بـــرای مـــن
به روز بی کسی افتاده ای را ترک می کردی
چو می رفتی از این کـاشانه محـنت فزای من
بهار از شوق تو هر ساله سرمیزد به این خانه
نیاید بی تو شور و شــادمانی در سـرای مـــن
از این رسواترم خواهی، میان خلق چون مستان
بنه زنجــــــیر رســـــوایی و بد نامی به پــای من
ز یادت رفته گر فصـــل خــــزان و برگ پاییزی
به یادت آور رخ زرد و خزان برگـــــــهای مــــن


این بلاگو باز کردم تا حرفایی رو که نمیزاری بهت بزنم و اینجا بنویسم.